اینم توضیح دیگه چی می خواین؟(کمی تا اندکی طولانی)
به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت عزاداران محترم.
بیخودی گریه هاتونو حروم نکنین. روح اون مرحوم اذیت میشه!!!
اینم آخرین مکالمات بین من و ناکام عزیز چند لحظه قبل از فوتش:::
میس داد(مثه همیشه)زنگ زدم.سلام چطوری خوبی؟مرسی تو چطوری؟خوبم چه خبرا؟چی کارا میکنی؟سلامتی هیچی علاف سرگردون...................(این نقطه چینا یعنی یه سری چرت و پرت که همه توو روابط نا مشروع و غیر شرعی خودشون به نا محرم مقابل میگن و گویا خود نیز از عاقبت کار بی خبرند....)
من:مجتبی* من احساس می کنم که مزاحمتم.شاید تو بتونی یکی بهتر از من پیدا کنی الانم که توو دانشگاهی(خیر سرت).
مرحوم:اه باز شروع کردی؟.....(این نقطه چین ها هم اثر به جا مانده از دری وری های پشت تلفنه خدا بیامرزه که ان شاء الله به قبرش نور بباره و هرچی خاک اونه بقای عمر کسایی بشه که واسه این پست نظر میدن.. اجماعا" صلوااااااااات)
من:نه جدی میگم.یه ذره فکر کن ما کجا با هم آشنا شدیم؟ خونواده ی تو هم که از همین الان دارن گازم می گیرن(به جای گازم میگیرن یه فعل دیگه به کار بردم که الن یادن نیست) به خاطر بابام(سوء تفاهم نشه یه وقت.من زن نگرفتم بابام که امیدوارم بره پیش اون مرحوم تجدید فراش کردن)
مرحوم:باااااشه دیگه تموم کن کاری نداری؟
و خدا حافظی کردیم.
چند روز قبل: منو دوستم (مژگان که پسر عمه اش که الان داغداره و صاحب عزاست دوست خدا بیامرز مجتبای ملعونه).داشتیم زر می زدیم.که صحبت رسید به ناکام.مژی گفت:« چرا انقدر بهت کم محلی میکنه چه قدر خسیسه زنگم نمی زنه اس ام اسم نمیده.پسر عمه ی من با پریسا دوسته هر هفته یه کادو.۲۴ساعته با هم تماس دارن و .....» من:«من دیگه عادت کردم عیبی نداره»مژی:«واسه تولدت چی خرید بیار ببینم»من:«(در حالی که کادو توو دستم بود)این گردنبندو خریده(گردنبنده ساعتم هست مثه قلبه)»مژی::اه یعنی ارزش تو اینه؟!!!خیلی داره تاقچه بالا می زاره هااااا».چندی بعد مژگان بانو به پسر عمه ی گرام توضیحات لازمه را داده سپس پسرعمه زرتی تحویل مجتبی داد به این صورت:«مریم میگه کادو خیلی زشت و کوچیک و بی ارزشه.مجتبی خیلی بی خیاله.اصلا زنگ نمی زنه سر قرارا نمیاد و ....».
چند ساعت بعد از مکالمه ای که در بالا ذکر شد:
زرررررررر(صدای موبایل).الو.مرحوم:می خوام در مورد اون حرفایی که چند ساعت پیش گفتی بحرفم.من از اون اول آشناییمون چند باااار می خواستم باهات به هم بزنم اما فقط به خاطر اینکه دلم واست می سوخت و نمی خواستم از درس بیفتی هیچی نگفتم.۱)همون اول آشنایی پشیمون شدم و گفتم درست نیست که با یه دختر در ارتباط باشم(حاج آقا مسئله=>masalaton)
۲)همون روزی که بهم گفتی بابات اون کارو کرده خواستم بهم بزنم چون خونوادم به خاطر آبروشون همچین خونواده ای رو قبول نمی کنه.۳)وقتی اون موضوع تهران پیش اومد و من فهمیدم تو با یکی رابطه داری(اونم از نوع نامشروع) ۴)وقتی توو اسفند ماه خودت گفتی وقتی خونوادت قبول نمی کن پس الکی علاف نشیم. وحالا که رفتی به مژگان گفتی مجتبی فلانه بصاره.از اون اول اشتباه کردم.کلا" آدم بیخیالیم.همش توو لاک خودمم.نمی تونم با یه دختر رابطه داشته باشم(و از این قبیل)
من:(تا حالا توو عمرم انقدر فجیع گریه نکرده بودمو تختم خیسه خیسه خیس بود)به خدا من چیزی به مژگان نگفتم.تو پسر خوبی هستی.می دونم این همه مدت مزامت بودم واست سخت بود که بیای که سر حرفات بمونی که زنگ بزنی
مرحوم:(با تمسخر)دیگه اشکمو در نیاااار.این رابطه رو تمومش میکنیم.طوری که انگار از اون اول یه همچین رابطه ای نبوده.
من:امیدوارم یه دختر خوب گیرت بیاد که پدر خوبی داشته باشه
مرحوم:نه ه ه ه از این دعا ها نکن نمی خوام هیچ دختری رابطه داشته باشم تا ان شاءالله مادرم یه دختر خوب پیدا کنه یه دفعه بریم خواستگاری و تمام.شمارتم پاک می کنم.تو هم شماره ی منو پاک کن.فعلا" خدا حافظ.
من:(با تعجب)فعلا"؟
مرحوم:نه بهتره فقط بگم خدا حافظ.سخته نه؟
من:آره
مرحوم:سلام اقای...(یکی از همسایه هاشونو دیدو سلام کرد مثه همیشه بی خیااال۹خب درساتو بخون تا بری دانشگاه.مواظب خودتم باش(می خندید و می خندید انگار نه انگار که...) اوه من زنگ زده بودم(یادش اومد که خودش زنگ زده و این همه از شارژ ایرانسل مامانش رفته.
راستی بین حرفاش گفت نمی تونم پول تلفن بدم
و
من:خدا حافظ.
*:نام برده در ۲۴ فروردین سال ۱۳۸۷در بندرانزلی به دلیل سانحه ای ناگوار(به گمانم دروغ یا بی تفاوتی)درگذشت
پ.ن.با خوندن این مطالب اصلا خودتونو ناراحت نکنین.جملات داخل پرانتز واسه خود مرحوم ذکر نشده.
حرف آخر:دیگه ای بهونه ای واسه اپیدن این وبلاگ طلسم شده و نحس میمونه؟
![]()